ملیسا ؛ هدیه آسمانی
سلام دختر گلم.الان که دارم این نوشته رو برات مینویسم ساعت یک و چهل و نه دقیقه جمعه شب هستش.شما داری کارتون میبینی و منم دارم وبلاگت رو برای اولین بار با نرم افزار و ربات تلگرام اپدیت میکنم.خیلی وقته بهت سر نزدم.ببخشید.امروز میگفتی بریم قالاچیق.بعداز کلی فکر کردن متوجه شدم میگی بریم آلاچیق






















دخترم این عکسها رو در پارک جنگلی یاس انداختی.با مامانی و بابایی رفته بودی.الهی فدات بشم


[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 / 5 / 1396 | 1:57 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |

سلام دختر نازنین و مه جبین خوبم . محبتبابا جون خیلی شرمنده ام که وقت نمی کنم بیام و برات بنویسم. اما خدا رو شکر. خدا رو شکر که نعمت بزرگی چون تو رو دارم و هر روز قلبم به عشق دیدن تو می تپه. جونم برات بگه که حرف خیلی برای گفتن دارم .اما از کدوم بگم؟متنظر

خوب بزار برات بگم : اول اینکه نی نی خاله شیما بدنیا اومد . بیه کاکل زری به نام آرمین. ایشالله همیشه در پناه لطف و عنایت خدای مهربون باشه. دوم اینکه درس مامان هم تموم شد و شد کارشناس ارشد حسابداری . سوم اینکه دومین کتاب من و مامان هم چاپ شد به نام حقوق تجارت برای دانشجویان حسابداری و بازرگانی که این کتاب رو برای تدریس خودم تو دانشگاه برای دانشجوهام نوشتیم . چهارم اینکه حادثه تلخ پلاسکو چند روزی کام همه رو تلخ کرد خصوصا شهادت چند تا از عزیزان آتش نشان . البته خانم معلم تو هم به نام خانم محمدی جزء آتش نشان های امداد رسان تو پلاسکو بود که طفلک یک هفته اونجا انجام وظیفه می کرد و شما وضعیت مدرسه مبهمی داشتی،پنجم اینکه امسال اولین برف بازیت رو کردی . ششم اینکه بابایی یه کاردستی خیلی قشنگ برات درست کرده .هفتم اینکه با بابا رفتی باشگاه و ورزش کردی . هفتم اینکه خیلی عاشقتم بابا جون. نمیدونی وقتی جملات رو اشتباه و ناقص می گی چقدر حال می کنم . بابا جون یادت باشه اگه خدا بهم عمری داد و پیر شدم و جملات رو ناقص و غلط غولوط گفتم یه وقت ناراحت نشی یا مسخرم نکنی؟ تو هم بخند بابا . تو هم به شیرینی کلمات من بخند .موضوع بعدی اینکه اگر خدا بخواد گذشته از کار  اداری و همچنین تدریس  که دارم  با توکل به خدا وارد عرصه کاری جدیدی شدم که باید ببینم گذر زمان چه پیشامدی برام رقم می زنه . البته نه بصورت جدی ولی خوب ، شروع کردم تا ببینیم خدا چی می خواد.

راستی چند شب پیش مامان بهت گفت بیا شام بخور . داشتی ایکس باکس بازی می کردی . صداکردم که ملیسا مگه مامان با شما نیست؟چرا گوش نمیدی؟برگشتی کلی بغض و گریه و لب برچیدن برای من راه انداختیو می گی: بابا با بچه اش اینطوری برخورد میکنه؟

یعنی من فرش و زمین رو گاز گرفتم بس که این حرفت بهم حال داد . قربونت برم کی این حرفها رو یاد میگیری؟شیرین زبون بابا.الهی هر بچه ای تو این کره خاکی هست تا آخر عمرش معصوم و بی گناه و ناز و مهربون بمونه. الهی آدما بهم رحم کنند و قدر همدیگرو بدونند . خیلی دوستت دارم بابا . مراقب خودت باش. راستی یه مامانی اومده تو قسمت نظرات پست قبلی برات نوشته که یکسال قبل ایده نوشتن برای دخمل خانمش بنام حلما جان رو از وبلاگ تو گرفته . جالب اینکه رفتم اولین پست وبلاگش رو دیدم و تو اون دقیقا همین موضوع رو بهش اشاره کرده . خدا رو چه دیدی . شاید بیست سال دیگه تو و حلما از طریق فضای مجازی با هم دوست بشید .دنیا خیلی گرده بابا جونم . خوب من برم . تو هم الان خوابیدی. خونه بابایی اینا بودیم که گفتیم بریم بیرون شام بخوریم . برای تنوع رفتیم هتل شهر و حسابی غذای چرب خوردیم ،شما هم که سنگین شدی و تو همون ماشین چپ کردی . الانم تو خواب ناز احتمالا داری خواب پارک و شهر بازی و اسباب بازی می بینی . الهی فدات شم.دوستت دارم بابا.

خوب تصاویر مدرسه و خانم معلم آتش نشان شما نازنین دخترم :

عکسهای باشگاه ورزشی

عکس آقا آرمین لپ کشانی :

عکس نماز خوندن - برف بازی و شهر بازی و شب یلدای شما جیگر بابا

کاردستی بابایی 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 / 11 / 1395 | 21:54 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |

سلام دخترم.سلام محصل بابا فصل مهر شد و وقت مدرسه رفتن شما.مامان کیفت را چندین بار چک کرد، مدادها، دفترها، پوشه ها، پاک کن، مدادتراش، خط کش، کتابها را نرسید سیمی کند،لیوان و جامدادی را در کیفت گذاشت، همه را برچسب زد، لباسهایت آماده است، بیشتر از اینکه دلش شور وسایلت را بزند، دلش شور آمادگی روح و روانت را می زند، چهل روز زودتر از پایان شش سالگی راهی مدرسه شدی، شش سال اول تمام شده و ما اضطراب داریم که نکند کم گذاشته باشیم، نکند در حقت ظلم کرده باشیم، میدانیم کوتاهی کرده ایم، گاهی کم طاقت شده ایم، گاهی فریاد زده ایم، گاهی آنقدر کارهایمان زیاد بود که برایت کم کتاب خواندیم، حالا با سواد می شوی و ما در حسرت کتاب خواندن می مانیم، می دانیم کم همبازیت شدیم، چقدر برای ریخت و پاش اسباب بازی ها غر زدیم. و چقدر صبور بودی و چقدر مهربان که با همه بدی هایمان بازهم عزیزترین برایت بودیم، چقدر صبر و تحمل و قناعت از او تو گرفتیم.

دلشوره عجیبی دارم، حسرت می خورم و اشکم پشت پلکهایم خفته و بغض در گلویم پنهان شده، هنوز تصور اولین لحظه در آغوش گرفتن طفل دو کیلو و هشتصد گرمیه ضعیفم اشکم را جاری میکند، ضعیف بودی و ناتوان.

این هفته عکس ها و فیلم هایت را دیدم، گریه کردم و خندیدم، چون مغبونی گوهر از دست داده حسرت خوردم، کودکی کودکم تمام شده و من همه وجودم، نفسم و قلبم را سپردم به دست دیگران، دیگرانی که با وسواس انتخاب کردمشان و نمیدانم ظرافت های روحش را درک میکنند یا نه، شخصیتش را گرامی می دارند یا نه، در شان انسانی کامل با او رفتار میکنند یا نه، باطن حرفهایش را می فهمند یا نه، شکننده بودن روحش را می فهمند یا نه... نکند حرفی بزنند و طوری رفتار کنند تا شخصیتش لطمه بخورد و آن طور که باید روحش رشد نکند....

و من می ترسم و می ترسم از روزهای دیگر از روزهای پریشانی بلوغ که روحش قصد اوج گرفتن دارد، از روزی که مستقل زندگی کند و من جای خالیش را تاب نیاورم، از روز رفتنم از دنیا که غصه بخورد و دیگر پدردو یا مادری نداشته باشد که نازش را بخرد و بارش را بکشد، از روزهای پیری اش که نمی دانم کسی هست که دستان پیر و رنجورش را بگیرد و هم پایش آهسته قدم بردارد...

امانت نارس و معصوم خداوند را به ذات قادر و متعال و مهربانش می سپارم که از بهترین مادران و پدران مهربان تر است .آری دختر نازنینم ملیسا ،این پست را در ماموریت استانی شهر گرگان برایت می نویسم.وقتی شنیدم که دیروز سه ساعت تمام اشک ریختی و خواهان رجوع به مادر و پدر بودی ،نشان از تایید دل نگرانیهای بالاست.اما دلخوشم.دلخوش به اینکه معلم نازنین تو ،خانم محمدی به گفته خودش دختری دارد که بسیار شبیه توست و به همین منظور تو را بسیار دوست دارد.امروز به لطف خدا در مدرسه آرام بودی و دلشاد.راستی دختر ناز بابا،مادر میگفت دیشب سرفه صوری و الکی میکردی و اعلام کردی ،اگر من فردا مریض بودم و نرفتم مدرسه ،نگید بهانه گرفتم،الهی قربونت بره بابا.

بگذارید کودکان بچگی کنند...........

 L




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 / 7 / 1395 | 22:36 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |

سلام به دختر ماه خودم.خانم خوشگله تبریک میگم خدمتتون.بله.شما امسال ایشالله می ری پیش دبستانی .الهی فدات بشم هفتم مهرماه جشن پیش دبستانی شما نازنین دخترم گرفته شد و من و مامان هم تو جشن شما شرکت کردیم. توی جشن خانم مجری پرسید بچه خوب چه ساعتی باید از خواب بیدار بشه؟دیدیم صدای ملیسا خانم از اون جلو میاد که مامان،مامان وقتی هم که ما کلی خودمون رو بالا پایین انداختیم تا شما از تو جمعیت ما رو ببینی. بعد از اینکه به رویت حضرتعالی رسیدیم،سئوال کردید که مامان من ساعت چند از خواب بیدار میشم؟فدات بشم .تمام اولیاء زدند زیر خنده.قربونت برم بابا.بعد جشن هم رفتیم تو کلاسها و با هم عکس انداختیم . من نیم ساعت نشستم روی نیمکتها و یاد گذشته ها و دوران قدیم کردم بابا.یادش بخیر.شما هم ایشالله بزرگ می شی و مدارج بالا رو طی می کنی و دلت برای تمام این روزها تنگ میشه .اما یک واقعه دیگه هم داشتیم و اون هم جشن تولد شما بود ببخشید بابا اگر با تاخیر دارم این پست رو مینویسم.خیلی سرم شلوغ بود دخترم. راستی بابا جون یادت نره، جشن تولد من هم بود . آخه میدونی بابا ، من متولد 30/06/1360 هستم و شما هم متولد 30/06/1390 یعنی یک فاصله سی ساله و البته نقطه اشتراک روز تولد. ایشالله که همیشه سلامت و پایدار باشی.بیا دعا کنیم تا خدای خوب ومهربون حافظ و نگهدار تمام بچه های معصوم و دوست داشتنی و همچنین پدر و مادرهای مهربونشون باشه.آمین

یک مورد دیگه اینکه یه مجتمعی به نام شهر کودک تو تقاطع باقری رسالت باز شده که در نوع خودش زیباست و می تونه نیازهای کامل پدر و مادرها رو برای فرزندانشون تامین کنه. یه شهر بازی فکری و مهارتی خوب هم داره که شما کلی ازش لذت بردی. بیا به خاله ها و عموها پیشنهاد بدیم که حتما سر فرصت یه سر به اونجا بزنند.. در انتها چند تا از عکسهای شما مهربون رو اینجا می زارم.




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 / 7 / 1395 | 22:13 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |

سلام دختر نازم محبت. الان که دارم این نوشته رو برات می نویسم هفتم تیر ماه سال هزار و سیصدو نود و پنج و بیست و سوم ماه رمضونه.

گل دخترم چند روز پیش بعد از تموم شدن امتحانات ترم من و مامان و کلی خستگی ، تصمیم گرفتیم یه سر بریم شمال. اونم کجا؟ رامسر. هوا کلا خوب بود . من و شما و مامان و بابایی و مامانی و عمو حمید و خاله شادی و پریا و آریا. کلی بهمون خوش گذشت . مخصوصا دریا رفتن به شما خیلی چسبید و دائم می گفتی بریم دریا . البته عمو سامان و خاله شیما غائب جمع ما بودند اون هم به یک دلیل خوب . که ایشالله بعدا ازش رونمایی میشهمحبت من که خیلی مشتاقشمبوس

چهار روز اونجا بودیم و حسابی خوش گذشت .از کنار روستای کتالم که حبیب محبیان خواننده مرحوم که در اون ساکن بود و چند روز پیش به رحمت خدا رفت رد شدیم ولی بخاطر ضیق وقت نشد که از نزدیک فاتحه بفرستیم ، رفتیم تنکابن.لاهیجان.رشت.جواهر ده و جنگل صفا رود ، بازار روز رامسر و .... خلاصه کلی به شما و اریا و پریا خوش گذشت . الهی فدات شم . این پایین چند تا از عکسهای سفرمون رو میزارم .

راستی بابا دو ماه پیش هم با پرهام رفتیم شهر بازی ارم . اونجا هم کلی به شما خوش گذشت . چند تا از عکسهای شهر بازی رو هم براقرار می دم تا به یادگار بمونه.

قربونت برم امسال باید بری پیش دبستانی. من دلم نمیخواد . اخه تو هنوز اندازه فنچی و نمیتونی از حق خودت دفاع کنی. تا حرف بهت بزنند اون دل کوچولوت می شکنه. الهی قربونت برم من واقعا دوست دارم از سال بعد بری پیش دبستانی. اما مامان مصره ئو اصرار داره. قربونت برم.فکرش رو بکن مقنعه بپوشی با مانتو. الهی.

این عکس نمایی از جنگل صفا رود هستش . به همه عزیزان پیشنهاد می کنم تشریف ببرن.تو مسیر جواهر ده

خواب ناز ملیسا خانم و پریا و اریا در راه جواهر ده در خودرو

این هم تصاویر حضور پرهام خان و ملیسا خانم در شهر بازی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 / 4 / 1395 | 15:57 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد